تبليغاتX
نفرین
اما بجاش تو بد شدی ..... از من و عشقم رد شدی

به نام تنها مونس شبهای تنهایی

دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه
بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته
اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام
اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم
نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی
الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید
وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد
من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم
زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی
سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم
با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم
می دونم که تو هم منو حس می کنی
دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم می دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور کنه.برای همین به تو دادم. تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل من خودتو به احساس واقعی این آهنگا ﺑﺴﭙاری
یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم
چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون
ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد
زندگی به ما مهلت نداد
خدایا زندگی چه بی رحمه
ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم
خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم
این شبم که به آخر نمیرسه
خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟
می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره
نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه
اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام
اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت
می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی
دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه
دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده
برام سخته.خیلی هم سخته
اما باید بگم
خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ برای همیشه

 آ.ک

 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:5  توسط دل شکسته  | 
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟

فريدون مشيري
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:2  توسط دل شکسته  | 
بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم
و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

سهراب سپهري
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:1  توسط دل شکسته  | 
جرنگ
...جرنگ
صداي زنگها به گوش ميرسد كاروانها ارام ارام به بم نزديك ميشوندشتران قطار قطار بعد از عبور از صحرا بار ديگر به بم ميرسند
براي اهالي بم از چين مشك عبير مياورند و خرماي بم را به اناتولي ميبرند اهالي شادان و خندان از فروش خرما و محصولات خود در پوست نميگنجند و سكه هاي زر را به فرزندان خود هديه ميدهند
نگاهم به كوير است
به كوير زيبا
به حركت شتران
به غروب خورشيد
غروب خورشيد در صحرا جلوه خاصي دارد
...اه
سرماي سرد شروع ميشود
شب سرد
شب فريادها
شب ناله ها
شب مردگان
...و
ديگر شتران نمي رسند
...ديگر
نگاهم ميچرخد
كاروانها اين بار ارام نميايند
كوير ميلرزد
ديگر از چين مشك نميايد
ديگر خرمائي نيست
اينبار كاروانهاي مرگ دسته دسته صحرا را پوشانده است
كاروانهاي امداد از سراسر جهان چشمان مرا دوخته است
جاي شادي شيون گرفته
و به جاي زر خشتهاي خود را به مردم هديه ميدهند
به صحرا نگاه ميكنم اينبار ديگر زيبا نيست اينبار جاده ابريشم جاي خود را به كاروانهاي مرگ داده
اينبار غروب خورشيد باز هم نگاه معني دار خاص خود را دارد اما اين بار غمگين است
با هر غروب خورشيد امار تلفات هم زياد ميشود
??!!!تا كي نميدانم 20000 تا 30000 تا بيشتر
به علت سهل انگاري و بي برنامه گي همه زنده به گور شده اند
...انها هم كه زنده هستند چه بگويم
ريس جمهور قول ميدهد تا 2 سال اينده بم بازسازي شود??!!لبخنده تلخي بر لبانم نقش ميبندد
دروغ كه حناق نيست
چشمانم را ميبندم
نگاهي به صحرا مي اندازم به غروب خورشيد
فقط شن فقط ماسه ديگر جاده ابريشم از بم نميگذرد
ديگر بم نيست
...جرنگ
...جرنگ
!!!سكوت سرد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 13:9  توسط دل شکسته  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:42  توسط دل شکسته  | 
یادت می یاد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 3:25  توسط دل شکسته  | 

چه کسی باور کرد مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 11:39  توسط دل شکسته  | 

ديروز كه فرياد زدي دوستت دارم گفتم نمي شنوم لطفا بلند تر!

فردا كه به آرامي گفتي ديگر دوستت ندارم گفتم : هيس !! چرا داد مي زني .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 11:21  توسط دل شکسته  | 

هميشه غمگين ترين و رنج آور ترين لحظات زندگي آدم توسط

 همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و بياد ماندني ترين رو براي آدم ساخته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 11:19  توسط دل شکسته  | 

دوست داشتن مثل پاك كن سر مداد نوكي ! يا اينقدر دلت نمي آد

ازش استفاده كني تا گم ميشه يا اينقدر گازش مي گيري تا هيچي ازش نمي مونه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 11:17  توسط دل شکسته  |